تبليغاتX
بغض بیقرار
حرف های نا گفته
سلام خدمت همه دوستان عزیز همه دوستان مهربونم

خوبید همگی؟

از همه شما خیلی ممنون هستم به خدا شرمنده همه شما هستم نمی دونم با چه زبونی از همه شما تشکر کنم کاش امکانات این رو داشتم که با یک هدیه خیلی نا قابل از همه شما تشکر کنم ولی چی می شه کرد نمیشه

این مسابقه باعث شد که از همه شما مدتی دور باشم و ازتون معذرت می خوام که بد قول در اومدم این به این معنی نیست که من نمیومدم من روزی چندین مرتبه می اومدم و نظرات شما رو می خوندم ولی انتخاب سخت بود خیلی هم سخت بود به خدا مونده بوم چی کار کنم دیشب به سرم زد که چندین وبلاگ بزنم و هر کدوم از اسم ها رو به یکی اختصاص بدم ولی فکر خوبی نبود نمی تونستم همه رو اداره کنم به هر حال زیاد صحبت نکنم و وقت شما رو نگیرم شاید اونایی که شرکت کردن منتظر جواب هستن :

من آخر تونستم یازده اسم و عنوان رو از بین همه عنوان ها انتخاب کنم و از بین یازده اسم یکی رو به قید قرعه انتخاب کردم (البته خداییش خواهرم و شوهرش شاهد قضیه بودن من هم که با شوهر خواهرم رو در واسی دارم قراره که بیاد بخونه تا تقلب نکنم)

حالا اون یازده عنوان چه اسم های هستن:

God Ward به پیشنهاد goddess . بغض بیقرار به پیشنهاد مریم . در بینهایت به پیشنهاد امیر . زخمی به پیشنهاد سجاد . هیرسا به پیشنهاد نسیم . صدای خسته به پیشنهاد رضا . tomb و grave به پیشنهاد ساناز . زبان سرخ به پیشنهاد مامان الهام . آدمیزاد به پیشنهاد سیسرون . شباهنگ غم به پیشنهاد دریا و دل شکسته توسط عشق قدیمی!!!

اینا عنوان هایی بودن که به دلم نشسته بودن ولی حیف که نمی تونسم همه اونا رو انتخاب کنم واسه همین قرعه کشی شد قرار بود به یک نفر جایزه تعلق بگیره ولی دو نفر رو انتخاب کردم و دومی شد برنده افتخاری عجله نکنید الان می گم اسم برنده ها رو

برنده اصلی مریم (بغض بیقرار) و برنده افتخاری ما امیربه هر دوی اینا تبریک می گم

لطفا به سایت هزار تومان مراجعه کرده و جایزه خود را انتخاب کنید و سپس به من اطلاع دهید

در ضمن از همه دوستانی هم که منو لینک کردن معذرت می خوام آخه یه زحمت هم واسه اونا دارم ازشون خواهش می کنم که عنوان لینک منو تغییر بدن ممنون می شم 

باز هم از همه شما تشکر می کنم و معذرت خواهی به خاطر دیر کردنم

به امید دیدار همه شما سبز باشید

+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1384ساعت 23:56  توسط عقیل | 

من چیستم؟

فریادهای خشم به زنجیر بسته ای...

بهت نـگاه خاطـره آمـیـز یــک جــنــون

زهـری چـکـیـده از بـن دندان صد امید

دشـنـام پـست قحبه ی بدکار روزگار؟

                          دکتر علی شریعتی

 

 

سلام خدمت همه دوستای عزیز

امید وارم که حال همه شما خوب باشه

اصلا فکر نمی کردم که به این زودی دوستای گلی مثل همه شما داشته باشم از هر تک تک شما ممنونم که مطالب منو می خونید و بهم امید میدید خاک پای همه شما ها هستم

من نظرات همه شما رو خوندم تا الان هر نظری رو چندین بار خوندم اکثر شما ها خواسته بودید که من اسم مستعارم و عنوان وبلاگ عوض کنم!!! باشه چشم عوض می کنم ولی اینبار هم به خواسته شما یادتون نره که به خواسته شما عمل می کنم یعنی اینکه شما پیشنهاد میدید که من اسم وبلاگ و اسم مستعارم رو چی بذارم

این کار شما بدون تشکر نیست من به بهترین نظری که در این مورد داده بشه جایزه مییدم جایزه اش رو هم بهش ارسال خواهم کرد

ببنید نظرات شما باید بدون تکرار باشه یعنی اینکه هیچ وبلاگی این اسم رو نداشته باشه و مربوط به مطالب وبلاگ باشه کلا شما باید خصوصیات وبلاگ رو در یک کلمه خلاصه کنید، و باید یک اسم مستعار به من پیشنهاد کنید و یک عنوان هم برای وبلاگ باز یاد آور می شم که باید بدون تکرار باشه !!!

به کسی که بهترین پیشنهاد رو بکنه یکی از محصولات سایت هزار تومان به عنوان تقدیر و یادگاری بهش تعلق خواهد گرفت البته جایزه نیز به انتخاب خود برنده خواهد بود

شما برای شرکت در مسابقه از امروز به مدت یک هفته مهلت دارید یعنی از تاریخ 2/10/84 تا تاریخ 9/10/84 مهلت دارید من تا اون موقع نظر ها رو تائید نمی زنم و جایزه هم بلافاصله به نشانی برنده ارسال خواهد شد . . .

با تشکر از همه شما عزیزان

سبز باشید!

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1384ساعت 22:34  توسط عقیل | 

 

ساعت 5:30 خیابان امام خمینی، بین چهارراه امام و میدان شریعتی:

دو پسر با سر و وضع نه چندان خوب پشت سرسه تا دختر دارند راه می رن به هم دیگه تیکه می پرونن حرفهای . . .  دورا دور داشتم به اونا نگاه می کردم به حرفهای اونا گوش می کردم با کمی فاصله با اونا راه می رفتم و حرفهاشون رو ضبط می کردم تو ذهنم بعد اینکه اونا به میدون شریعتی رسیدن من دیگه اونا ول کردم رفتم دنبال کار خودم!

با خودم تو فکر این کار بودم ، چه معنی داشته این کار اینا؟اینا هم دیگه رو دست داشتن؟داشتن تفریح می کردن؟با هم دیگه دعوا می کردن؟ یا به قول برره ای ها اومده بودن عشقولانه؟یا داشتن گدایی عشق می کردن؟

نتونستم . . .  نتونستم هیچ اسمی رو این کار بذارم که کاری که همیشه تو این جامعه اتفاق می افته هر ساعت از روز هر جایی می تونی ببینی

فردای اون روز تقریبا میشه گفت ظهر بود رفته بودم به پدرم سر بزنم از پیش اون در اومدم داشتم با خودم قدم زنان به طرف خونه می رفتم کوچه خلوتی بود تا رسیدم سر کوچه بن بست (من همیشه رک صحبت می کنم ولی بعضی جاهاش رو سانسور کنم بهتره) پسر و دختری دیدم دختره به دیوار تکیه داده بود و پسره . . . دستاشون تو دست هم بود و لباشون رو لبهای هم دیگه و . . . خودم رو نشون ندادم و توجهی هم نکردم رفتم وبعد مدتی کم برگشتم که اونا رفته باشن . . . .

چیزی نمی تونم بگم دوست دارم نقدش کنیم ولی چطوری؟اخه کار یه روز دو روز نیست که . . .

انسانها همه شدن گدا های عشق،جوانها همه شدن در به در عشق بی آنکه معنی عشق روبدونن عاشق می شن عشق ها شدن یک بار مصرف و خیابونی

عشق های پنهونی : شرایطی به وجود اومده که همه می ترسن بگن عاشقن از پدر مادر از بعضی برادر ها و بعضی خواهرها (منظورم رو بگیرید) حتی ما رو از دوست داشتن هم منع کردن می گن نباید عاطفه داشته باشین . . .

واسه همین هر کی  می آد دم از عشق می زنه واسه همین همه شدن تشنه عشق مردم و عشقشون شده یک بار مصرف  از پشت کامپیوتر عاشق می شن ازپشت کامپیوتر عشق بازی می کنن و . . .

مردم همه در حصار هستن هزاران سرباز بسیج شدن تا مبادا دختری، پسری رو دوست داشته باشه یا پسری به دختری عشق بورزه اونقد جوون ها رو از دوست داشتن منع کردن همه تشنه شدن با کوچیکترین حرکت دل می بازند

دارن به ما نفرت رو یاد می دن آهای شما گوش کنین همه شما، تو ایران (تو تلویزیون ایران) پسری حق نداره مادرش رو ببوسه مادری حق نداره که پسرش  رو در آغوش بگیره کودکان ایرانی نمی دونن که محبت چیه جوونهای انقلاب نمی دونن که چطور عشق بورزن به کیا عشق بورزن نمی دونن که نشونه دوست داشتن چیه. . .

جوون های ایرانی وبلاگ رو می سازن تا حرف دل خود رو به کسی بزنن که دوسش دارن می ترسن که با همه آشکارا مطرح کنن و . . . مسخره است نه؟

خسته شدم از جامعه از همه از خودم نفرت دارم از دوست داشتن از عشق ورزیدن . . .

با توام فکر نکنی که من خودم از اینا نیستم من هم یک ایرانی هستم یکی از همون های که نمی دونم معنی عشق چیه از اونایی که گدای عشقم از خودم هم متنفرم. . .

از همه شکایت دارم از همه . . .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 0:18  توسط عقیل | 

اول سلام

خوب یادم ، مثل روز برام روشن ، خیلی خوب می فهمم ، الان می فهمم که چی کار کردن . . .

بچه که بودم (البته دوره راهنمایی بود) 13 سالم بود اون موقع ها خیلی خوب دستمون به دهنمون نمی رسید از اقشار متوسط جامعه بودیم اما . . .

من تو بهترین مدرسه درس می خوندم بهترین لباسها تنم بود بهترین خورد و خوراک رو داشتم ، داداش بزرگم تو کیش فوق می خوند و همینطور داداش وسطیم تو دانشگاه بود . . .

پدرم تا ابتدایی بیشتر سواد نداره البته اون رو هم خودش یاد گرفته، بدون معلم. برام تعریف می کرد: می گفت زمانی که تو روستا بودن اینطوری نبوده که همه بتونن درس بخونن و اونایی که وضع خوبی داشتن می تونستن برن مدرسه چون هر خانواده ای نمی تونسته خرج زندگی خود رو در بیاره برا همین باید فرزندان خانواده هم کمک می کردن می گفت وقتی گوسفندان و . . . می بردم چرا مسیرم رو طوری انتخاب می کردم که وقت درس مدرسه، کنار مدرسه باشم و از پنجره صدای معلم رو بشنوم و چیزی یاد بگیرم . . .)

پدرم خیلی دوست داشت و داره که ما با سواد باشیم و تا هر کجا که بتونیم درس بخونیم واسه همون خیلی برامون زحمت کشیده خیلی . . .

الان می فهمم که پدر مادرم برامون چی کارا کردن خوب یادم که یه بار پول نداشت که برا داداشم بفرسته واسه همین اورکت خودش رو فروخت و پولش رو واسه تحصیل ما خرج کرد داداشم از دانشگاه غیر انتفاعی کیش از رشته فیزیک اقیانوس شناسی قبول شده بود  نمی خواست بره چون می دونست که خرج کیش به غیر از شهریه خیلی هستش ولی پدرم زمینی رو که از پدر خودش ارث رسیده بود فروخت و باز برا تحصیل و موفقیت ما خرج کرد و همینطور مادرم که یادگاری های خود رو فدای ما می کرد

پدرم بعضی وقتا اونقد کار می کرد که از پا درد شبا راحت نمی تونست بخوابه یا وقتی هم راحت می خوابید به فکر کار فردای خودش می خوابید و خواب کارای فردای خودش رو میدید و شبا تو خواب هم کار می کرد. خدا رو شکر! خدا هم کار های پدرم رو بدون جواب نذاشت تو دنیا همه چی بهش داده غیر از . . .

پدرم ، مادرم من اینجا گوشه ای از زحمات شما رو خواستم به همه بگم و خواستم برای داشتن شما ها افتخار کنم و به خودم ببالم

پدرم و مادرم من و خواهران و برادرانم هر چه داریم از شما داریم نمی دونم با چه زبونی از شما ها تشکر کنم ما هر به هر جایی ، به هر مرتبه ای رسیدیم واسه خاطر داشتن شما بوده و این شما هستید که به مراتب بالا رسیدید تو زندگی همه چیزم رو از شما می دونم امیدوارم فرزند خوبی برای شما ها باشم !

می دونم هر پدر مادری برای فرزندان خود زحمت کشیدن و پدر و مادران شما دوستان عزیز هم برای شما زحمت کشیدن ازتون می خوام که این بار با جملاتی زیبا از پدران و مادرن خود تشکر کنید و این بار با تشکر خودتون من رو یاری کنید می خوام تو نظر های خودتون از والدین خود تشکر کنین

مراقب پدر و مادر خود باشید

حق یار همتون

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 16:19  توسط عقیل | 

تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم

 

روزی سـراغ وقت من آیی که نیستم

                   شهریار

 

 

بعضی وقتا آدم خیلی دلش می گیره حتما برای شما هم پیش اومده به آدم یه احساس پوچی دست می ده اونقد دلش می گیره که بی خود اشکاش سرازیر می شه اونقد نارحت که نمی دونه چی کا رکنه . . .

الان از اون وقتا است نمی دونم چرا اینجوری شده برا آدم سخته بغض گلوی آدم رو فشار می ده نمی تونه فریاد بزنه نمی تونه خودش رو خالی کنه واسه همین تموم بدنش درد می کنه

دوست دارم یکی بغلم کنه، دوست دارم به یه نفر پناه ببرم سرم رو بذلرم رو شونه هاش های های با صدای بلند گریه کنم با خودم فکر می کنم با خودم حرف می زنم یهو به خودم می آم می بینم که کسی اطرافم نیست من هستم با یه اتاق و یه کامپوتر فقط زورم به صفحه کلید کامپیوتر می رسه می تونم با انگشتام دگمه های صفحه کلید رو فشار بدم  و لمسش کنم فقط می تونم بنویسم

ولی چی می نویسم؟نمی دونم مغزم کار نمی کنه فقط دستام حرکت می کنند

خیلی وحشتناک انسان تا دقایقی پیش فکر کنه که همه چیز داره بعد چند دقیقه بفهمه که هیچ چی نداشته

بفهمه که زندگی پوچ بوده بفهمه که برای هیچی آفریده نشده  بفهمه که دیگه امید بی امید . . .

تا حالا شده که همه چیز و همه کس رو به یک نفر فدا کنین؟تا حالا شده که با یه نفر پیمان ببندین؟ همه زندگیت رو از دست بدی همه کس رو بی خیال بشی با خودت بگی که این و دارم همه چی دارم پس بی خیال همه چیز و همه کس،تا حالا شده که یه نفر بهتون امید بده؟تا حالا شده به امید یه نفر زنده باشید و زندگی کنید؟

برا من شده برا من اتفاق افتاده خیلی شیرن بود (امیدوارم همتون تا اینجاش رو تجربه کنید). . .

تا حالا شده که یه نفر با شما بد رفتاری کنه و یه نفر باهاتون خوب نباشه  و شما فکر کنید که دیگه همه چیز تموم شده؟ و . . . (نظورم همون یه نفری که براتون همه چیز بوده)

آخه چرا یه دفعه همه منو ترک گفتن؟آخه چرا یه دفعه همه ازم دل کندند؟چرا؟اشکهام هم دیگه تموم شدن اونا هم دیگه پایین نمی آن شدم تنهای تنهای با یک کامپیوتر با یه صفحه کلید

ولی باز شکرت، خدایا عیبی نداره باز ازت شکایت نمی کنم باز قانعم ولی خدایا مگه تو نیستی که دست و دل بازی؟مگه تو نیستی که بخشنده ای  خدایا تو این دنیا بدی کردم؟ خدایا ازت ممنونم به خاطر همه چیز،به خاطر همه چیز های که ذره ذره بهم دادی ولی یک دفعه ازم گرفتی خدایا به خاطر غروری که بهم دادی و سپس با خواهش و تمنای من ازم گرفتی(تا بتونم بدون ریا و بدون غرورم زندگی کنم) خدایا ازت متشکرم به خاطر اینکه . . .

خیلی حالم خرابه خیلی تو رو خدا کمکم کنید ازتون خواهش می کنم . . .

اگه خودم و نکشم خوبه می دونید اگه به فکر پدر مادرم نبودم تا الان هزار بار خودمو کشته بودم

خدایا خودت خلاصم کن . . .

(میدونم این حرفا برا همتون تکراری شده همه از این حرفا میزنن ولی مال من نوشته نیست مال من واقعیت مال من از ته دلم مال من . . . )

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 15:58  توسط عقیل | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
من انسانم مثل بقیه آدما با یه دل پر . . .
من هم مثل همه آدما ... هستم . . .
من هم مثل شما از یه چیز ... به دنیا اومدم
من هم مثل همه زاییده چند دقیقه حوس والدینم هستم . . .
خسته ام تنها و خسته . . . . . . . .

نوشته های پیشین
هفته دوم دی 1384
هفته اوّل دی 1384
هفته چهارم آذر 1384
هفته سوم آذر 1384
آرشیو موضوعی
خاطرات گذشته
بدبختی های امروز و آینده
دو کلام حرف حساب
از بزرگان
 
وبلاگ دوستان **لينک خود را اضافه کنيد**
Erorr in Your Internet Explorer !!!

Free Hit Counters
این صفحه را خانه خود کنید